تبليغاتX
وفا







وفا

روزی این انتظار به سر می رسد...

تنها حرف دلم

 

دوستت دارم عشق من این تنها حرف دل من است.

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 ساعت 21:47 توسط مرجان |

عهد عشق

 

وقتی که در قلبم نشستی ، وقتی که با من عهد عشق را بستی آسمان قلبم با حضورت رنگ دلنشین آبی را به خود گرفت تو مثل هیچکس نیستی ، تو در آسمان قلبم تک ستاره ای هستی که تنها برای من میدرخشی ،تو بی نظیری ، میدانم که هیچگاه بی وفایی در مرامت نیست! هوای قلبم با حضور تو دلنشین است ، تو بهار عشق را با خود به قلبم آوردی ،زندگی ام بی حضور تو خزانیست بی رنگ و رو.حالا که در قلبم نشستی ، باور کن که همه  زندگی ام هستی ،نیستم دیگر در این دنیا آن لحظه که تو دیگر برای من نیستی.تو را لایق عشق میدانم و عاشق تو بودن را افتخاری برای قلبم.مثل تو برای من هیچکس نیست و هیچکس لایق این قلب پر احساس من نیست.همسفرم دستانم را بگیر که این عشق جاودانگیست ،با من بمان که این سفر بی پایان همیشگیست.وقتی که در قلبم نشستی ، وقتی که عهد عشق را با من بستی ،با عشق عهد بستم که قلبم همیشه وفادار بماند.

 
دوستت دارم عشق من

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 ساعت 21:33 توسط مرجان |

چشمان زیبای تو...

 

  محو تماشاي تو ، غرق شده ام در چشمان زيباي تو!    
گرمي دستان تو ، چه آرامشي دارم در کنار تو!
خيره به چشمانت ، نيست در اين دنيا به زيبايي چشمهاي تو!
چه آرامشي دارم در لحظه اي که قلبم نا آرام است، تند تند ميتپد قلبم ،
زيرا که درون آن غوغا است!
غوغاي عشق تو ، روياي لحظه بيدار، نميخواهم پايان يابد لحظه ديدار!
کاش ميتوانستم در مقابل عقربه هاي ساعت بايستم که ديگر حرکت نکنند!
کاش ميتوانستم در همانجا در کنارت برايت بميرم!
کاش ميتوانستم با تمام وجود فرياد بزنم ، فريادي که مدتهاست  در اعماق قلبم نشسته!
نگذار که اين سکوت شکسته شود ، بگذار که همچنان در خواب ديدن 
چشمهايت باشم ، نميخواهم اين حقيقت برايم رويا شود!
انگار که خوابم ، هنوز باور ندارم که در کنار توام، روياي نگاه به چشمهايت ، گرفتن دستهايت
، بوسيدن لبهايت ، راه رفتن در کنارت حالا تبديل به حقيقت شده !
محو تماشاي تو ، نيست در اين دنيا به زيباي چهره ماه تو!


اری حالا همه این رویاها حقیقت پیدا کرده است عزیزم.

قربان چشمهای زیبایت شوم  دوستت دارم.

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 ساعت 17:50 توسط مرجان |

جاده زندگی

 

همچنان در جاده زندگی میرویم ، همسفر با من بیا تا به مقصد برسیم!

میرویم تا جاده خسته شود ، پیچهای جاده درهم شکسته شود!

میرویم تا خورشیدی که روبروی ماست از خستگی به خواب ، ماه بیاید و او نیز 

مثل جاده خسته شود !

میرویم تا دنیا به ما نخندد ، سرنوشت برای ما به ماتم ننشیند!

ای همسفر این راه را باید رفت ، باید رفت تا رسید به آنچه که در قلبهایمان 

آرزوی آن را داریم !

جاده زندگی تمام شدنیست ، اما آن عشقی که در دلهای ماست جاودانگیست!

پایان جاده ، آغاز به یادآوردن خاطره های شیرین است !

همسفر میرویم با دلهای پر از امید ، تنها نگذار مرا در این جاده پر از فریب!

تحمل کن لحظه های سخت سفر را ، آرام کن قلب این همسفر را ، خسته نشو ، 

صبور باش ، تا پایان این راه با من همسفر باش !

همچنان در جاده زندگی میرویم ، میرویم تا سفر خود نیز خسته شود ، 

آسمانی که نظاره گر ماست نیز خسته شود!

همه دنیا خسته شوند ، اما ما هیچگاه دلشکسته نشویم ، این راه نفسگیر را برویم 

و هیچگاه  از رفتن سرد نشویم!

هر جا که زندگی میرود ما نمیرویم ، ما راه خودمان را میرویم 

تا عاقبت به زندگی برسیم!

گم نمیشویم در جاده های تنهایی ، کج نمیکنیم مسیرمان را در راه عاشقی ، 

یکنفس میرویم تا عاشقانه به مقصد برسیم!

میرویم تا جاده خسته شود ، خورشید از خستگی به خواب رود 

و سرنوشت به ما نخندد!

صبور باش چیزی تا پایان انتظار نمانده

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 ساعت 18:5 توسط مرجان |

دریای من


 

دریای عشق

 

من ساحلم ، تو دریای من 

من تکیه گاهت ، تو سرپناه من!

مثل یک ساحل ، بی قرار آمدنت در آغوشم هستم ای دریای من!

امواج خروشانت ، صدای دلنشینت ، آرام میکند مرا در این حال و هوای 

ابری و دلگرفته ام!

به وسعت آبی بیکرانت دوستت دارم ، به زلالی آبهای روانت دوستت دارم!

دریا ، یک رویای شیرین ، در کنار دریا ، یک روز دلنشنین!

من ساحلم ، تو دریای من ، تویی یک صحنه پر شور و شوق من!

دریای من به اندازه تمام مرواریدها و صدفهایی که در قلب خود جا داده ای 

دوستت دارم!

یک سکوت و تنها صدای دلنشین امواج تو ، چه لحظه زیباییست ، 

لحظه گوش دادن به درد دل های تو!

من ساحلی بی جانم ، به من جانی تازه بده ای دریای من !

آرزو دارم طوفانی شوی و با آن امواجت جان مرا از غم و غصه ها بشویی!

آن لحظه که تو طوفانی میشوی ، دیگر تنها نیستم ، وجود تو را حس میکنم 

در آغوشم ای دریای من !

منم همان ساحلت ، ساحلی خسته ، که به انتظار در آغوش کشیدنت 

مثل همیشه بیقرار نشسته !

وقتی غروب می آید ، من نیز به وسعت آن دل سرخ رنگت ، دلم میگیرد ، 

تو آرامی و من نیز خسته !

 

 

غروب مرا از تو دورتر میکند ، شب که میشود ، به انتظار طلوع مینشینم تا 

به آن امواج مهربانت نزدیک و نزدیکتر شوم !

من ساحلم ، تو دریای من ، همیشه با چشمهایم خیسم نگاهت میکنم ، 

چقدر تو زیبایی ای مهربان من!


+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387 ساعت 16:7 توسط مرجان |

نیاز من

 

گاهي اوقات احتياج به يه آدمي داري

يه دوست

كه وايسه روبه روت

تو چشات نگاه كنه و

محكم بزنه تو گوشت

تو دستت رو بذاري روي گونت و

دوباره نگاش كني

ببيني كه خشمگينه

از دستت عصبانيه

توي اخم هاي صورتش ببيني كه دوستت داره

ببيني كه دوست داري كه نگاش كني،

ببيني همون جوري كه دستت

روي اون صورتيه كه اون بهش كشيده زده،

كه بهت بگه « تو چته؟ بسه، به خودت بيا-

تو چته؟ »

كه سرت فرياد بكشه-

كه تو يهو بلرزي،

كه بري بغلش،

كه بغلت كنه،

همون دستي كه كوبيد توي صورتت رو

بذاره روي سرت، توي موهات

كه سرت رو فشار بده تو گودي شونش،

كه تو چشمات و ببندي و

 

روي شونش گريه كني،

و با خودت فكر كني كه « تو واقعاً چته...؟

 

دیروز این حس رو داشتم.باورت می شه؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387 ساعت 18:42 توسط مرجان |

در جواب خواهشی که دیشب ازم کردی...

 

هرچی که روزها میگذرن، احساسات من قوی تر میشه

برای در آغوش تو بودن نمیتونم بیش از این صبر کنم

به چشمام نگاه کن، خواهی دید که حرفام راسته

 

عزیزم این حرفی بود که دیشب دلم می خواست بگم ولی نمی تونستم...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387 ساعت 8:57 توسط مرجان |

مایه آرامش من...

 

قرآن را مایه آرامش من قرار بده...

پروردگارا!

حمد و سپاس تنها سزاوار  چون تویی است

که قرآن کریم را بر قلب مهربان محمد (ص) نازل فرمودی

همان قرآنی که چراغ هدایتی است

بر جاده های تاریک زندگی...

خدایا!

قرآن را مایه آرامش من قرار بده

و به برکت آن، که سراسر نور هدایت است،

سیمای نیکوکاران را عطایم فرما...

و یاریم کن تا از نور آن، روشنی بگیرم...

معبودا!

بر محمد (ص) و خاندان پاکش درود و رحمت فرست

و یاد بزرگی خودت را از یادم مبر...

آمین یا رب العالمین!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387 ساعت 11:38 توسط مرجان |

 

در جواب حرف تو عزیزم که گفته بودی

 امیدوارم هیچ وقت از شنیدن کلمه ی دوست دارم خسته نشی...

 

 

اگه بگى دوستم دارى

تا آسمون پر مى گیرم

زندگى گذشتم رو، دوباره از سر مى گیرم

اگه بگى دوستم دارى

مى میرم و زنده مى شم

روشن تر از روز خدا ،خورشید تابنده مى شم

اگه بگى به غیر من

کسى تو دنیا ندارى

رو گفته هاى این و اون از ته دل پا  بزارى

من هم برات فدا مى شم

گریه بى صدا مى شم

اگه بگى یار منى

همدم و غمخوار منى

منم همون یار توام تا به ابد

یار وفادار تو وعاشقتم تا به ابد !...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 ساعت 11:7 توسط مرجان |

انتظار شیرین

 

چقدر انتظار برای رسیدن به تو شیرین است!

خیلی این لحظات برایم زیباست!

به انتظار آن روز نشسته ام تا ما به هم برسیم و  یک زندگی عاشقانه را برپا کنیم!

قلبم برای آن روزی که تو را در کنار خودم میبینم می تپد و تک تک ثانیه ها را می شمارم

 تا لحظه دیدار با تو فرا رسد!

چقدر این انتظار شیرین است.....

انتظار برای رسیدن آن لحظه که ما برای هم هستیم!

خوشبختی تو ، شادی من است و شادی تو ، آرزوی من است...

شاد باش که این لحظه ها خیلی زیباست ، این انتظار شیرین است ، پایان این انتظار

لحظه ایست که ما بعد از مدتها سختی به هم میرسیم و همدیگر را در آغوش

میفشاریم....

شاد باش که این راه سخت پایانی دارد و پایان راه خیلی زیباست....

معنای زندگی با تو پر از معناست ، باور کن این زندگی بدون تو بی معناست!

گریه نکن عزیزم  ، میدانم که از این انتظار خسته ای و می دانم که بعد از من ، تو یک

دلشکسته ای !

می دانم از آن روز میترسی که ما به هم نرسیم و بعد از اینهمه سختی سرنوشت ما را

 از هم جدا کند!

ما برای هم هستیم ، زندگی یعنی من و تو!

من بدون تو ، تو بدون من یعنی بدون هم هرگز!

عزیزم بدون تو نمی تونم

گریه نکن عزیزم، قطره های اشکتت قلبم را میسوزاند ، چهره پریشانت مرا ناامید

میکند !

این انتظار رسیدن شیرین است ، چون برای تو و به عشق تو به انتظار نشسته ام!

به آن لحظه رویایی بیندیش که ما بازی عشق را میبریم و از سختی ها ، غم ها و

دلتنگی های لحظه های عاشقی میگذریم و به هم میرسیم!

آری این انتظار شیرین است ، زیرا پایان آن یعنی آغاز زندگی من و تو....

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 ساعت 10:37 توسط مرجان |